من اشتباهیم
خسته ام
چقدر غریبه ام با خودم
چندین ماه است که نمی شناسمش
دلم برایش تنگ است
اما افسوس حرفی برای گفتن ندارد
درست مثل من
که حرفی ندارم
شاید حرفهای زیادی دارم که گفتنی نیست
وقتی نگاهش می کنم
انسانی را میبینم
که بی هدف در این زمین
گاهی حتی وجود خارجی هم ندارد
چقدر برایش دلتنگم
دلتنگ برای از خود بیگانه ای
که حتی با خودش هم کاری ندارد
تنهای تنها
شاید تنها تر از هر تنهایی
نمی دانم چه می توانم بکنم
فقط می دانم که دلم برای خودم هم تنگ شده
خودم هم دیگر از من گریزان است
خودم هم دیگر مرا نمی خواهد
او هم خسته شده بس که خودم نبودم
نمی دانم من که بودم
.
.
.
.
.
شاید من هیچ وقت نبودم
شاید من اصلآ خودم نبودم
باید به خودم بگویم که مرا در جای دیگری بجوید
چون من او نیستم
من جای دیگرم
.
.
.
.

